نوشته ایی از دکتر شریعتی

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی، برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دکتر شریعتی

نوروزتان مبارک

http://www.ido.ir/%5Cmyhtml%5Carticle%5C1384%5Cm12%5C13841221031.jpg

متن ادبی

چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند

که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

باز عالم و آدم و پوسیدگان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند

تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند

و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود

طرب انگیز نو روز و جشن شکوفه ها را برگزار می نمایند .

"هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز" 

نوروز

نوروز واژه‌اي است مركب از دو جزء كه روي هم به معناي روز نوين است و بر نخستين روز از نخستين ماه سال خورشيدي آن گاه كه آفتاب به برج حمل انتقال مي‌‌‌يابد گذارده مي‌شود. و اصل پهلوي اين واژه نوك روچ يا نوك روز بوده است.

ابوریحان بيروني در تعريف نوروز نقل مي‌كند "نخستين روز است از فروردين ماه و از اين جهت روز نو نام كردند، زيرا كه پيشاني سال نو است و آنچه از پس اوست از اين پنج روز همه جشن‌هاست."

مورخين و محققان درباره جايگاه نوروز با هم اختلاف دارند. به نظر مي‌رسد آريائي‌ها از مهاجرت به فلات ايران و هم مرز شدن با تمدن ميان‌رودان سال را به دو قسمت تقسيم مي‌‌كردند كه هر يك با انقلابي شروع مي‌شد و دو جشن نوروز و مهرگان سرآغاز اين دو انقلاب بودند. يعني هنگام انقلاب تابستاني جشن نوروز گرفته مي‌شد و زمان انقلاب زمستاني جشن مهرگان پاس داشته مي‌شد. برخي معتقدند كه جشن نوروز و مهرگان جشني بوده‌ است كه در ايران قبل از ورود آريائي‌ها وجود داشته است و اقوام قبل از آريائي‌ها كه در فلات ايران ساكن بوده‌اند به آن عمل مي‌كرده‌اند.

"نوروز" را ايرانيان گرامي مي‌دارند و آييني است كهن كه گرچه طي هزاران سال دگرگون يافته،‌ اما هرگز از ميان نرفته و از سوي اقوام و مذاهب مختلفي كه در سرزمين ايران حضور پيدا كرده‌‌اند، مهر تأييد خورده است. بدين سان امروزه نوروز از نمادهاي بزرگ و وحدت بخش ملت ايران با همه تكثرهاي قومي، مذهبي، فرهنگي و زباني است.

گزیده ایی از مقاله حمیده سروش

داستان باغ سنگ نوشته سیمین دانشور

داستان باغ سنگ نوشته سیمین دانشور

http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_moarefi/8/0/808-0.jpg

روز عقدكنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای كه روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌كار بود كه مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی كه قند می‌سایید، انگار قندی در كار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه كرد. …..

….. چرا هیچ‌كدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یك سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یك جانبه نبود و هر كاری جواد می‌كرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و…؟

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

تسلیت

در گذشت بانوی قصه ها و غصه ها ( سیمین دانشور ، همسر زند ه یاد جلال ال احمد ) بر همه ی دوست داران ادب فارسی بالاخص شما دختران گلم تسلیت باد . ( تولد ۸ اردیبهشت ماه 1300  وفات 18 اسفند ماه 1390 .

http://www.smsha.ir/wp-content/uploads/simin-daneshvar.jpg

شعر  یک دوست

می توان تنها شد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت
و دل عاشق آدمها را زیر پا له کرد
می توان چشمی را
به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صد بار علت غصه دل را فهمید
می توان...
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنها می توان تنها رفت...
با جهانی همه اندوه و غم بد بختی...
یادگاری؟!همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه؟!خوب شد رفت!عجب آدم بد خلقی بود
ولی ای کودک زیبای دلم،آن ور سکه تماشا دارد.

موش وگربه داستانی شنیدنی از کلیله و دمنه


موش و گربه

اورده اند که در اطراف فلان شهر درختی بود و زیر درخت سوراخ موش و نزدیک آنگربه ای خانه داشت و صیادان آن جا بسیار آمدندی روزی صیاد دام بنهاد و گربه در دام افتاد و بماند و موش به طلب طعمه از سوراخ بیرون رفت به هر جانب برای احتیاط چشم می انداخت ناگاه نظر به گربه افکند چون گربه را بسته دیدشاد گشت در این میان از پس نگریست راسویی از جهت او کمین کرده بود سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت بترسید و اندیشید که اگر برگردم راسو در من آویزد و اگر در جای خود بمانم بوم فرود آید و اگر پیش تر بروم گربه در پیش است باخود گفت در انواع آفت و انواع بلا باز است و هیچ پناهی مرابه از سایه عقل و هیچ دستگیر تر از سالار خرد نیست و مرا هیچ تدبیر موافق تر از صلح گربه نیست که در عین بلا مانده پس نزدیک گربه رفت و پرسید که حال چیست گربه گفت مقرون به ابواب بلا و مشقت موش گفت من همیشه به غم تو شاد بودمی وناکامی تورا عین شاد کامی خود شمردمی لکن امروز شریک توام دربلا و بدان سبب مهربان گشته ام و برخرد و فراست تو پوشیده نیست که من راست می گویم

ونیز راسو را بر اثر من و بوم را در بالای درخت می توان دید و هردو قصد من دارند اکنون مرا ایمن گردان تا به تو بپیوندم و بند های تورا ببرم وفرج یابی این ملاطفت بپذیر که عاقل در مهمات توقف جایز نشمرد چون گربه سخن موش بشنود شاد گشت و گفت سخن تو به حق می ماند ومن میپذیرم وامید ان دارم که هر دو به یمن ان خلاص پیدا اید آن گاه موش پیش تر امد و گربه او را گرم بپرسید وراسو و بوم هردو نومید برفتند وموش به آهستگی بندها بریدن گرفت گربه گفت زود ملول شدی وچون بر حاجت خویش پیروز امدی مگر نیت بدل کردی و باید شناخت که سوگند دروغ عمر و اساس زندگی را زود با خلل کند موش گفت

هرکس در وفای عهد توسوگند بشکند

پشت و دلش به زخم حوادث شکسته باد

ومن به آن چه قبول کرده ام قیام می نمایم من تمام بند های تو میبرم ویک عقده

 را برای گرو جان خود نگاه می دارم موش بندها ببرید و یکی که عمده بو بگذاشت و ان شب ببودند بامدادان اندک اندک پرتو خورشید نمایان گشت صیاد از دور پدید امد موش گفت وقت ان است که باقی ضمان خو درا به ادا رسانم وآن عقده ببرید وگربه پای کشان بر سر درختی رفت و موش در سوراخ خزید و صیاد نومید بازگشت

{  کلیله ودمنه نصر الله منشی با اندکی تغییر}



ساده رنگ ( سهراب سپهری )

آسمان ، آبی تر ،
آب ، آبی تر ،
من در ایوانم ، رعنا سر حوض .

رخت می شوید رعنا .
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است .
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .
زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند .
من * ودا * می خوانم ، گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .

آفتابی یکدست .
سارها آمده اند .
تازه لادن ها پیدا شده اند .
من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :
خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود .
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم .
مادرم می خندد .
رعنا هم .

كسی كه هزار سال زيست...

بنده ای دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، خط نخورده باقی بود. آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،كفر گفت،اما همچنان خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

 لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز چه كار می توان كرد؟"

 خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد".

 آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

 او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد. با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را نوشيد و بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند .... او در آن يك روز زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفشدوزكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگی كرد. فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت،كسی كه هزار سال زيست!"

شعر زیبای سوتک از دکتر علی شریعتی

سوتک

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی،

دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدینسان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را…
 

 

چرند پرند (اخبار شهري)



علي‌اکبر دهخدا

علامه علی اکبر دهخدا 

ديروز سگ حسن‌دله نفس‌زنان و عرق‌ريزان وارد اداره شد. به محض ورود بي‌سلام وعليک فوراً گفت:«فلان کس زود زود اين مطلب را يادداشت کن که در جشن خيلي لازم است.»

گفتم:«رفيق حالا بنشين خستگي بگير.»
گفت:«خيلي کار دارم زود باش تا يادم نرفته بنويس که مطلب خيلي مهم است.»

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

خائن نوشته بزرگ علوی

خائن

بزرگ علوي

               

   

- پنج نفر بيش‌تر دست‌اندر کار نبودند و از آن‌ها يک نفر خائن بود. اين پنج نفر تقريباً - درست نظرم نيست - کميتة انتخابات را تشکيل مي‌دادند. قضايا مال پانزده شانزده سال پيش است. اوساعلي قالي‌باف را خود من من برحسب يادداشت بدون شمارة بازپرس ادارة سياسي تحويل زندان موقت دادم. بعد نفهميدم که چه شد. در هر صورت پس از قضاياي شهريور او را ديگر نديدم. شايد هم در زندان مرد.
- چيز غريبي است.
- کجايش غريب است؟ امروز به نظر شما عجيب مي‌آيد. ولي آن‌روزها اين فکرها ابداً به خاطر آدم نمي‌آمد. من جداً عقيده داشتم که دارم خدمت مي‌کنم. بالاخره هر رژيمي يک عده مخالف دارد، مخالفين را بايد سرکوب کرد. همه‌جا...
دويدم توي حرف مامور سابق آگاهي و گفتم:
- بالاخره خود شما مي‌گوييد که کميتة انتخابات تشکيل داده بودند. فعاليت براي انتخابات که گناه نيست.
- اي آقا، شما که داريد با مقياس امروز حوادث گذشته را مي‌سنجيد. دولت آن‌روز بهتر مي‌فهميد که چه کساني بهتر است در مجلس وکيل باشند. يا پنج نفر که اصلاً معلوم نيست چه کاره بودند؟ و تازه يکي از آن‌ها خائن از آب درآمد. و به خدا قسم که اگر آن‌روز هر پنج نفرشان را گرفته بوديم، امروز اين‌جور هرج و مرج نبود.
- از کجا مي‌دانيد که آن سه نفر گير نيفتادند، امروز هم فعاليت سياسي دارند؟

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

عزاداران بیل نوشته غلامحسین ساعدی

عزاداران بيل
غلام‌حسين ساعدي

غلام‌حسين ساعديدمدمه‌هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي‌ها در ميدانچة پشت خانة مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي‌زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: «ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟»
مشدي جبار گفت: «تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود.»
مشدي بابا گفت: «پا پياده اومدي؟»
مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش‌هايش را در مي‌آورد و له له مي‌زد، گفت: «از لب جاده تا اين‌جا، آره.»
اسلام گفت: «كي رسيدي لب جاده؟»
مشدي جبار گفت: «ظهر تازه گذشته بود.»

ادامه نوشته

کباب غاز نوشته سید محمد علی جمالزاده

كباب غاز

سید محمد على جمالزاده

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم كه هركس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یك مهمانی دسته‌جمعی كرده، كباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند .زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم كه به‌تازگی با هم عروسی كرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی كه هست چون ظرف و كارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یك دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر..

جهت رویت کامل متن به ادامه مطلب مراجعه نمایید.
ادامه نوشته

قصه عینکم نوشته رسول پرویزی

قصه عينكم

رسول پرويزي

رسول پرويزي (1356 ـ 1298): با چاپ داستان هايش

در مجله «سخن» در سال 1331 نویسندگی را آغاز كرد

 و سپس مجموعه داستان هاي شلوارهاي وصله‌دار (1336)

 و لولي سرمست (1346) را انتشار داد.


 

به قدري اين حادثه زنده است كه از ميان تاريكي‌هاي حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز مي‌درخشد. گوئي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانة اول حافظه‌ام باقي است.

تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خيال مي‌كردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگي‌مأبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم مي‌گذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ كه خيلي به خودش ور مي‌رفت و شلوار پاچه تنگ مي‌پوشيد و كراوات از پاريس وارد مي‌كرد و در تجدد افراط داشت، به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دائي جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان مرا در فكرم تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم مي‌گذارند.

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

    

ادامه نوشته

سنگی بر گوری نوشته جلال آل احمد

سنگي بر گوري

جلال آل احمد

جلال آل احمد


اواخر تابستان سال 1341 بود. روزهاي آن زلزله نكبتي!
  داشتم صبحانه مي‌خوردم كه تلفن صدا كرد. معمولا زنم مي‌رود پاي تلفن. اول سلام و عليكي ناآشنا و از سر خونسردي. و بعد بله همين جا است. و بعد مدتي سكوت و بعد سلام و عليك ديگري. و بعد صدايش احترام آميز شد و سايه مبارك كم نشود... و من داشتم چايم را مزه مزه مي‌كردم كه يك مرتبه فريادش بلند شد. به گريه. و چه گريه‌اي. كه از جا پريدم. هق‌هق مي‌كرد كه رسيدم. گوشي را گرفتم و:
- چه خبره اول صبح؟

كه يارو خودش را معرفي كرد. تيمسار سپهبد... درست همين جور.
- خوب. چه فرمايشي داشتيد؟
   كه خبر را داد. خيلي نظامي و خيلي تلگرافي. كه بله 75 درصد از پوست سوخته. با نفت. صبح از كرمانشاه تلفونگرام كردند... و حالا من... كه گفتم:
- نمي‌شد اول مرد خانه را خبر كنيد؟
كه يارو جا خورد. با همه تيمساري‌اش. و جوري كه ديدم بد شد. اين بودم كه افزودم:
- خوب، مي‌فرموديد.
  البته هنوز در قيد حيات... اما خانم را براي موقعيت‌هاي نامناسب... لابد مي‌دانيد كه اتوبوس‌هاي كرمانشاه از كجا حركت...
  حتم دارم كه نظامي‌هاي آن سردنيا هم فاجعه هيروشيما را با همين تعبيرها به واشنگتن و مسكو گذارش داده‌اند. و اصلاً بديش اين بود كه تا گوشي حرف مي‌زد من نمي‌توانستم خودم را جمع و جور كنم يا فكرم را. يارو كه دست به‌سر شد زنم را كشيدم پاي ميز. هنوز گريه مي‌كرد. يك چايي برايش ريختم و :
- مي‌گذاري بفهميم چه بايد كرد؟
   -  مگر چه شده؟... من الان دق مي‌كنم. آخر بگو چه شده؟ در چشم‌هايش مي‌خواندم كه چيزي شنيده است. اما هنوز جراتش را نداشت. هنوز خبر در ذهنش ته نشين نكرده بود. اين بود كه سكوت كردم و سيگاري... و

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

"حاجی مراد" داستان کوتاهی از صادق هدایت

حاجی‌مراد

صادق هدایت

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گام‌های بلند، سوت‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.

حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلّانه‌سلّانه به راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشت، کفش‌های نوِ او غِزغز صدا می‌کرد. در میان راه، بیش‌ترِ دکّان‌دارها به او سلام و تعارف می‌کردند و می‌گفتند: «حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمی‌رسیم ... .» 

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

فارسي شكر است ( داستانی از محمد علی جمال زاده )

فارسي شكر است

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحة كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي‌بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشتة مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمة چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به

ادامه نوشته

قطعه ی قلب مادر (ایرج میرزا )


«قلب مادر»

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
 
که‌ 
کُند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر 
کُجا بیندم‌ از دور کُند 
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ 
پُر آژنگ

با نگا
هِ غضب‌ آلود زند 
بر د
لِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

ماد
رِ سنگدلت‌ تا زنده‌ست 
شهد در کا
مِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را
 
تا نسازی‌ د
لِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌ 
باید این‌ ساعت‌ 
بی‌خوف و درنگ

روی‌ و 
سینۀ تنگش‌ بدری‌ 
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ 
سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
 
تا 
بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عا
شقِ بی‌خرد ناهنجار 
نه
،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد 
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز
 بنگ

رفت‌
 و مادر را افکند به‌ خاک‌ 
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ معشوق‌ نمود 
د
لِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد د
مِ در به‌ زمین‌ 
و اندکی‌ 
سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
 
اوفتاد از کف‌ آن‌ 
بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود 
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌ 
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ
:

«
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌ 
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ
»

شاعر ایرج میرزا

موجودهای افسانه ای در ادبیات فارسی

جن : از موجودهای خیالی و افسانه ای فرهنگ عامه و خرافات مردم خاورمیانه و ایران است.
جن واژه ای عربی و به معنی موجود پنهان و نادیدنی است و در فارسی با مفهومی نزدیک به پری از این موجود نامریی یاد می شود.
در باور عوام، جن ها فقط در شب، تاریکی، تنهایی و در محل هایی مانند گرمابه، آب انبار، پستو و ویرانه و بیابان وجود دارند. در باور عامه، جن به شکل انسان است با این تفاوت که پاهایش مانند بز سم دارد. مژه های دراز او نیز با مژه ی انسان متفاوت است و رنگ موی او بور است. هم زمان با زاده شدن هر نوزاد انسان، بین اجنه نیز نوزادی به دنیا می آید که شبیه نوزاد انسان است اما سیاه و لاغر و زشت.
جن ها مانند آدمیان جشن و سرور و شادمانی و گاهی هم عزاداری به راه می اندازند. این مراسم بیش تر در گرمابه های عمومی و شب هنگام برگزار می شود. کسی که شب تنها به حمام برود و دایم بسم الله نگوید جن به سراغ او می آید. اگر کسی در تاریکی تنها به حمام برود و بی احتیاطی کند و در آن جا بخوابد، ناگاه متوجه می شود که دورادور او را جنیان گرفته اند، یا یکی دو جن در گوشه و کنار حمام مشغول شستشو هستند.
جنیان نخست با محبت نزدیک می شوند، اما اگر انسان با نگاه کردن با پاهایشان که سم دارد ایشان را بشناسد، آن وقت به آزار او مشغول می شوند. جن ها اهل رقص، موسیقی و شادی اند. اگر کسی را میان خود ببینند او را وامی دارند تا آن قدر برقصد که دیوانه شود. با دمیدن صبح، جنیان ناپدید می شوند. اما هنگام روز نیز اگر کسی در حمام آب بخورد و کف دست چپ خود را روی سر نگذارد، جن به بدن او وارد می شود و دیوانه و غشی خواهد شد
ادامه نوشته

عشق یعنی :

عشق از ديدگاه معلمين
دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود.
دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد.
دبيردينی:عشق يک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است.
دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.
دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب ميکند.
دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد.
دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند

خلاصه ی داستان شیرین و فرهاد

داستان خسرو و شیرین و نقش فرهاد در آن یكی از غمناك ترین داستانهای ادبی ماست. این داستان به صورت كاملا خلاصه در ادامه مطلب آورده می شود و در انتها به روایتی دیگر و به شکل مفصل تر خواهد آمد:

ادامه نوشته

خلاصه ای از داستان لیلی و مجنون « نظامی »

لیلی و مجنون:

http://persiamob.ir/wp-content/uploads/2011/02/leli.jpg

مجموعه ی داستانی عربی است که در حقیقت یا افسانه بودن جای بحث دارد . اما در ادبیات عرب شعر ها ی زیادی در وصف لیلی و عشق سوزناک او وجود دارد که به مجنون یا به قیس عامری نسبت می دهند ؛ اما ظاهرا از شاعران مختلفی بوده است.

داستان لیلی و مجنون در ادبیات فارسی نیز مشهور بوده است تا این که در سال 584 هجری قمری « حکیم جمال الدین ابو محمد الیاس بن یوسف » معروف به نظامی گنجوی آن را به عنوان سومین گنج از پنج گنج خود به نظم در می اورد . این داستان جز جانمایه ی ان ، که افسانه ای عربی است ؛بیشتر ش افریده ی ذهن خلاق و طبع موزون استاد بزرگ گنجه (نظامی)است و ان چنان در ادبیات فارسی و کشور ها ی همسایه مورد توجه قرار گرفته است که پس از او 38 شاعر فارسی زبان ، 13 شاعر ترک و 1 شاعر اردو به تقلید از نظامی این داستان را به نظم در اورده اند .

و اما خلاصه ای درباب ماجراي عشق ليلي و مجنون است . عشقي ناكام ، آميخته با عفت كه تمام آن در محنت و فراق و جدايي و پريشاني مي‌گذرد و سرانجام هم با مرگ و اندوه پايان مي‌گيرد .

(به دنباله متن در ادامه مطلب رجوع کنید.)

ادامه نوشته

آرایه های لفظی :

1-واج آرایی :

به تکرار یک واج ( حرف صامت یا مصوت) در یک بیت یا عبارت گفته می شود که پدید آورنده ی موسیقی درونی شعر است . واج آرایی یا نغمه ی حروف ، تکراری آگاهانه است که موجب آن می گردد که تأثیر موسیقی کلام و القای مورد نظر شاعر بیشتر گردد .

-          سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ( تکرار صامت چ )

-          خیزید و خز آرید که هنگام خزان است . ( تکرار صامت خ ، ز) ( تداعی کننده ی ریزش و خردشدن برگ ها در فصل خزان است )

-        

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ج

ادامه نوشته

(بدیع)

 

                                                                           (بدیع)

 در لغت یعنی تازه . نو و نوآورده است و در گستره ی زبان علمی است که از آرایه های ادبی سخن می گوید . آرایه ها زیورهایی است که سخن را بدان    می آرایند .

آرایه های ادبی بر دو گونه است :

الف) آرایه های لفظی (صناعات لفظی ) به آن دسته از آرایه های ادبی گفته می شود که از تناسب آوایی و لفظی میان واژه ها پدید می آید مانند : واج آرایی – سجع- ترصیع – جناس –اشتقاق ب)آرایه های معنوی (صناعات معنوی) به آن دسته از آرایه های ادبی گفته می شود که برپایه ی تناسب های معنایی واژه ها شکل می گیرد مانند : مراعات نظیر – تناقض –تلمیح –تضمین –اغراق – ایهام و ...

ادامه نوشته

آشنایی با چند اصطلاح شعری :

آشنایی با چند اصطلاح شعری :

الف )بیت : کوچک ترین واحد شعر را بیت می گویند و در لغت به معنی خانه است و در اصطلاح شعر، از مجموع دو مصراع هم وزن تشکیل می شود .

ای ساربان آهــــــــــسته ران کارام جانم می رود              وان دل که با خود داشتم با دل ســــــــــتانم می رود

من مانده ام مهجور از او ،بیچاره و رنجور از او                      گویی که نیشی دور از او ، دور از استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ وفـــــسون ،پنهان کنم ریش درون               پنهان نمی ماند که خون بر آســـــــــــــــتانم می رود

محـــــــمل بدار ای ساروان ،تندی مکن با کاروان                کز عشق آن ســــرو روان گویی روانـــــــــم می رود

ســـعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفــا               طاقت نمی دارم جـفا ، کار از فغانم می رود

هریک از سطرهای شعری که با هم خواندیم یک بیت است

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

کوچه

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ایی چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی ازین شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم

نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه رمیدم

نه گسستم

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

...بی تو اما به چه حالی

من از آن کوچه گذشتم.

فریدون مشیری

مرجان

مرجان :

سنگیست زیر اب / در گود شبگرفته ی دریای نیلگون / تنها نشسته در تک ان گور سهمناک / خاموش مانده در دل ان سردی و سکون / او با سکوت خویش/ از یاد رفته ایست در ان دخمه ی سیاه / هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه / بسیار شب که ناله بر اورد و کس نبود / کان ناله بشنود / بسیار شب که بر افشاند و یاوه گشت / سنگیست زیر اب ، ولی ان شکسته سنگ / زنده است  می تپد به امیدی در ان نهفت / دل بود اگر به سینه ی دلداری می نشست /  گل بود اگر به سایه ی خورشید می شکفت.

«  هوشنگ ابتهاج »

زندگی گرمی دل ها ی به هم پیوسته ست

دل من دیر زمانی است که می پندارد / دوستی نیز گلی است ؛/ مثل نیلوفر و ناز /ساقه ی ترد ظریفی دارد ./بیگمان سنگدل است ان که روا می دارد . جان این ساقه ی نازک را /_ دانسته _ / بیازارد . در زمینی که ضمیر من و توست / از نخستین دیدار / هر سخن ، هر رفتار / دانه هایست که می افشانیم . / برگ و باری است که می رویانیم / اب و خورشید و نسیمش « مهر » است ...

زندگی گرمی دل ها ی به هم پیوسته ست / تا در ان دوست نباشد همه در ها بسته ست /

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز / عطر جان پرورعشق / گر به صحرا ی نهادت نوزیده ست هنوز / دانه ها را باید از نو کاشت /اب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان / خرج می باید کرد / رنج می باید برد / دوست می باید داشت...

فریدون مشیری

ویرایش چیست؟

ویرایش چیست؟

ویرایش، یک واژه ی فارسی است که در برابر کلمه (Editing) انگلیسی نهاده شده است و بیشتر دست اندرکاران نشر کتاب و مجلات آن را پذیرفته اند. ویرایش از لحاظ دستوری اسم مصدر است و مصدر آن ویراستن است و معناهای مختلف آن در فرهنگ معین ذیل کلمه ((پیراستن)) آمده است. ویرایش در کار نشر به معنای افزودن یا کاستن مطالب یا تصحیح متن هایی است که برای چاپ و نشر آماده می شوند. واژه ی ویرایش به معنای  یک کتاب نیز به کار می رود.

جهت رویت کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته