دل من دیر زمانی است که می پندارد / دوستی نیز گلی است ؛/ مثل نیلوفر و ناز /ساقه ی ترد ظریفی دارد ./بیگمان سنگدل است ان که روا می دارد . جان این ساقه ی نازک را /_ دانسته _ / بیازارد . در زمینی که ضمیر من و توست / از نخستین دیدار / هر سخن ، هر رفتار / دانه هایست که می افشانیم . / برگ و باری است که می رویانیم / اب و خورشید و نسیمش « مهر » است ...

زندگی گرمی دل ها ی به هم پیوسته ست / تا در ان دوست نباشد همه در ها بسته ست /

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز / عطر جان پرورعشق / گر به صحرا ی نهادت نوزیده ست هنوز / دانه ها را باید از نو کاشت /اب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان / خرج می باید کرد / رنج می باید برد / دوست می باید داشت...

فریدون مشیری