زندگی گرمی دل ها ی به هم پیوسته ست
دل من دیر زمانی است که می پندارد / دوستی نیز گلی است ؛/ مثل نیلوفر و ناز /ساقه ی ترد ظریفی دارد ./بیگمان سنگدل است ان که روا می دارد . جان این ساقه ی نازک را /_ دانسته _ / بیازارد . در زمینی که ضمیر من و توست / از نخستین دیدار / هر سخن ، هر رفتار / دانه هایست که می افشانیم . / برگ و باری است که می رویانیم / اب و خورشید و نسیمش « مهر » است ...
زندگی گرمی دل ها ی به هم پیوسته ست / تا در ان دوست نباشد همه در ها بسته ست /
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز / عطر جان پرورعشق / گر به صحرا ی نهادت نوزیده ست هنوز / دانه ها را باید از نو کاشت /اب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان / خرج می باید کرد / رنج می باید برد / دوست می باید داشت...
فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 23:10 توسط قنبری
|
این مطالب برگ سبزی ،سبزی که تو میدانی ، برای همه ی فرزندان من . کاش بدانید که بهترین زمانم را فدایتان کردم تا سبز و پر ریشه گردید و آن زمانی که دیگر نیستم این جاودانگی را تکرار کنید در هر بهاری از زندگیتان تا نگویم هرگز :چه کسی باور کرد /جنگل جان مرا / آتش عشق شما پرپر کرد.