خائن نوشته بزرگ علوی
بزرگ علوي

- پنج نفر بيشتر دستاندر کار نبودند و از آنها يک نفر خائن بود. اين پنج نفر تقريباً - درست نظرم نيست - کميتة انتخابات را تشکيل ميدادند. قضايا مال پانزده شانزده سال پيش است. اوساعلي قاليباف را خود من من برحسب يادداشت بدون شمارة بازپرس ادارة سياسي تحويل زندان موقت دادم. بعد نفهميدم که چه شد. در هر صورت پس از قضاياي شهريور او را ديگر نديدم. شايد هم در زندان مرد.
- چيز غريبي است.
- کجايش غريب است؟ امروز به نظر شما عجيب ميآيد. ولي آنروزها اين فکرها ابداً به خاطر آدم نميآمد. من جداً عقيده داشتم که دارم خدمت ميکنم. بالاخره هر رژيمي يک عده مخالف دارد، مخالفين را بايد سرکوب کرد. همهجا...
دويدم توي حرف مامور سابق آگاهي و گفتم:
- بالاخره خود شما ميگوييد که کميتة انتخابات تشکيل داده بودند. فعاليت براي انتخابات که گناه نيست.
- اي آقا، شما که داريد با مقياس امروز حوادث گذشته را ميسنجيد. دولت آنروز بهتر ميفهميد که چه کساني بهتر است در مجلس وکيل باشند. يا پنج نفر که اصلاً معلوم نيست چه کاره بودند؟ و تازه يکي از آنها خائن از آب درآمد. و به خدا قسم که اگر آنروز هر پنج نفرشان را گرفته بوديم، امروز اينجور هرج و مرج نبود.
- از کجا ميدانيد که آن سه نفر گير نيفتادند، امروز هم فعاليت سياسي دارند؟
- دليل دارم. شما که نميگذاريد من حرفم را تمام کنم. به دليل آنکه اشرف هم که با آنها ارتباط داشت و ما او را دختر سادهاي ميدانستيم.
امروز يکي از سردمدارهاي آنهاست. ميخواستيد آن روز که متينگ داشتند، تماشا کنيد چه جوري حرف ميزد.
- اين دليل کافي نيست.
- کافي نيست؟ ادارة سياسي مثل شما فکر نميکرد و خوشبختانه امروز هم اينطوري فکر نميکند. تمام کساني که آنروزها مظنون بودند و هر ماهه و يا هر هفته اجباراً خود را به ادارة سياسي معرفي ميکردند، اينروزها دو مرتبه سردرآوردند. چندتاشان الان وکيل هستند. دليل ندارد که آن سه نفر جزو علمداران اتحاديه نباشند و سنگ آزاديخواهي به سينه نزنند.
- دربارة پنج نفر عضو کميتة انتخابات ميفرموديد.
- بله، پنج نفر بودند و کميتة انتخابات را تشکيل ميدادند. اسم يکي از آنها محمد رخصت بود و او ساعلي قالي باف را ميخواستند از تهران انتخاب کنند. خود اوساعلي هم يکي از پنج نفر بود. ميدانيد در شهرستانها وضع انتخابات مرتب شده بود. به نام هرکس که از طرف دولت کانديد شده بود، آرا در صندوق انتخابات ميريختند و اگر کسي صدايش در ميآمد، تبعيد ميشد و اگر در تبعيدگاه هم آرام نمينشست در زندان تهران از او پذيرايي ميکردند. منتها در تهران هنوز سر جنبانان را خفه نکرده بودند و يکي از مقاصد شهرباني همين بود که صورتي از تمام سياستمداران، که هنوز ياغي بودند، تهيه کند و پس از انتخابات آنها را سرجاي خودشان بنشاند.
- پس فعاليت انتخاباتي در تهران آزاد بود؟
- بله، تا اندازهاي، ظاهراً آزاد بود. ولي مامورين شهرداري و شهرباني هرروز دسته دسته ميرفتند و آرايي به اسم کانديدهاي دولت در صندوق ميريختند: طرز کار اينجوري بود که آژانها عوامالناس را به درون مسجد که حوزة انتخاباتي بود، دعوت ميکردند و در محل اخذ راي آرايي را که يکي از مامورين آگاهي به آنها ميداد در صندوق ميريختند. به آنهايي که نميخواستند اطاعت کنند، تذکر جدي و خشن داده ميشد. در سالهاي اخير مردم در ايام انتخابات از عبور از نزديکي حوزههاي انتخابي پرهيز ميکردند. در آن سالها به اين شدت نبود، و ميشود گفت که عدهاي ميتوانستند آرا خود را در صندوق بريزند. ولي چه فايده داشت؟ شب صندوق را باز ميکردند و آرا کانديدهاي دولت را در صندوق ميريختند. در هر صورت آزاد بود.
- پس شما چهطور ميگوييد که آن سه نفر ديگر را نميشناسيد.
- اينها يک کميتة مخفي پنج نفري تشکيل داده بودند و اوساعلي قاليباف را هم کانديد کرده بودند و اين اوساعلي کانديد کارگرها بود و شهرباني ميدانست که يک تشکيلات کارگري در تهران هست و ميخواست به وسيلة دستگير ساختن اين پنج نفر اساساً اين تشکيلات را ريشهکن کند.
- ببخشيد، من درست سردر نياوردم.
- از بس که عجله ميکنيد.
- معذرت ميخواهم. ديگر توي حرف ما نميدوم.
- چند روز پس از آنکه هيئت نظار تهران تشکيل شد، رئيس ادارة سياسي مرا احضار کرد. خدا بيامرزدش، آدم خوبي بود. به من گفت که: ميخواهم به شما کمک کنم. بايد از امروز تا پايان انتخابات محمد رخصت را تعقيب کنيد و کاملاً مراقب او باشيد. ببينيد کجا ميرود، با که آمد و شد دارد. صورتي از دوستان و معاشرين او را هرچه زودتر به من بدهيد. مختصر به شما بگويم که اين آدم در توطئه بزرگي که ضد دولت چيده شده، دست دارد و اگر اين توطئه را کشف کنيد، ميتوانيد مطمئن باشيد که مراحم حضرت اجل شامل حال شما خواهد شد. از هماکنون ماهيانه بيست و پنج تومان مخارج اياب و ذهاب به شما داده خواهد شد و اگر بيشتر از اين لازم شد، در اولين گزارش خود تذکر دهيد تا دستوري در اين خصوص به محاسبات بدهم. پروندة اين شخص پيش خود من است ولي نميتوانم آن را به شما بدهم؛ زيرا به گزارشهايي که دربارة او به من داده شده است اطمينان ندارم و ميترسم که مبادا شما گمراه بشويد.
از اين جهت پرونده را بعد به شما خواهم داد. اينها پنج نفر هستند که يک کميتة مخفي انتخابات تشکيل دادهاند و شما بايد اين پنج نفر را به من معرفي کنيد. دستگير کردن آنها براي من آسان است، ولي قبلاً ميخواهم بدانم که اين پنج نفر با چه مرکزي ارتباط دارند. اين وظيفهاي است که من پس از مذاکره با حضرت اجل رئيس کل شهرباني به شما واگذار ميکنم.
من از همان روز مشغول انجام اين ماموريت شدم. محمد رخصت جواني بود بيست و پنج ساله و در دبيرستان «شمس» معلم بود. من حدس ميزدم که... اين محمد رخصت به رفيقان خود خيانت کرده و مقصود رئيس سياسي اين بود که ببيند آيا گزارشي که او داده مبتني بر حقيقت است يا خير. تحقيقاتي که بعدها کردم، اين ظن مرا تبديل به يقين کرد. محمد رخصت ماهي 70 تومان بيشتر حقوق نداشت، ولي اغلب روزها دو سه ساعت در کافه بود و گاهي شبها نيز با اشرف خانم به سينما ميرفت. اين اشرف خانم دختري بود بسيار خوش لباس، ولي ساده. هيچوقت بزک نميکرد. لبهاي باريک و ظريفي داشت. موهايش خرمايي سير بود. شايد حنا ميبست. خوش هيکل بود و زيبا راه ميرفت. مخصوصاً در انتخاب رنگ لباس مهارت داشت. ميدانيد که در آن ايام هنوز زنها به اين خوبي نتوانسته بودند لباس پوشيدن را از اروپاييها تقليد کنند. در صورتي که اشرف خانم از دور مثل يک زن فرنگي به نظر ميآمد. مخصوصاً که رنگ صورتش بدون بزک سفيداب زده جلوه ميکرد. اشرف خانم دختر يک تاجر ورشکستة رشتي به اسم حاجب بود و در خانة محقري در اوايل سرچشمه منزل داشت. اشرف خانم نامزد محمد رخصت بود و تازه به عقد او درآمده بود. با وجودي که هنوز مراسم عروسي به عمل نيامده بود، نه فقط گاهي رخصت شب در منزل پدر اشرف خانم ميماند، اتفاق هم ميافتاد که اول شب هردوشان به جاي آنکه به سينما بروند، به منزل خود محمد رخصت ميرفتند و دو سه ساعتي با هم به سرميبردند و بعد او نامزدش را به خانه ميرساند و گاهي به کافه «اوروپ» که اول لالهزار بود برميگشت و آنجا اگر تنها بود کتاب ميخواند و يا با دو سه نفر از معلمين ديگر که در همان کافه آمدوشد ميکردند يکي دو دست شطرنج ميزد. گاهي نيز مستقيماً به خانة خود ميرفت. مکرر اتفاق ميافتاد که من او را تا ساعت ده يازده تعقيب ميکردم. آنوقت به خانة خود برميگشتم و گزارش روز را تهيه ميکردم و صبح با قيد «محرمانه و مستقيم» روي ميز ادارة سياسي ميگذاشتم و عقب کار خود ميرفتم. پس از ده روز هنوز نتوانستم بفهمم که آنچهار نفر ديگر که اعضاي کميتة مخفي انتخابات بودند، چه کساني هستند و يا کدام يک از اشخاصي که در کافه آمدوشد ميکردند، از اين چهارنفر بودند. اما براي من مسلم بود که محمد رخصت همان خائني است که رفقاي ديگرش را لو داده. زيرا او ماهي هفتاد تومان بيشتر عايدي نداشت و از اين مقدار مبلغي به عنوان کسور تقاعد و ماليات از حقوق او کم ميشد. شما و ناهار را اغلب در کافه ميخورد. پدرومادرش در رشت بودند. خانة او در يکي از کوچههاي اول خيابان ناصريه بود. به علاوه من ميديدم که ماهي دو سه مرتبه با اشرف خانه به مغازههاي لالهزار ميرفت و آنجا جوراب و کفش و گاهي پارچه ميخريد. حقوق اشرف خانم در حدود بيست تومان بود. اين زندگي تجملي با ماهي نود تومان نميتوانست اداره شود و حتماً اين کسر بودجه را از حقوقي که از ادارة سياسي ميگرفت جبران ميکرد. البته اين مطلب را من نميتوانستم در گزارش خود قيد کنم. به علاوه رسم ادارة سياسي نبود که يک مامور مخفي را به مامور مخفي ديگر معرفي کند، مخصوصاً ماموريني که شغل رسمي ديگري داشتند. از طرف ديگر من يقين داشتم که آن چهار نفر ديگر را هم ادارة سياسي تحت تعقيب قرار داده و از زندگي و کار آنها کاملاً با اطلاع است. منتهاي ادارة سياسي ميخواست بداند اين پنج نفر به چه وسيله با تشکيلات کارگري مخفي که آنروزها در تهران خوب کار ميکرد ارتباط دارند.
دو روز قبل از انتخابات يک شب محمد رخصت با اشرف خانم به سينما رفت. من هم دنبال آنها بودم و خوشبختانه توانستم پهلوي آنها جا بگيرم، به طوري که محمد رخصت دست راست من و اشرف خانم دست راست او نشسته بود. يک فيلم جنگي آلماني نشان ميدادند. هنوز فيلم شروع نشده، رخصت گفت:«اشرف جون، گمان ميکنم ديگر چند روزي نتونيم با هم به سينما بريم.» پرسيد:«چرا؟» گفت:«توکه خودت ميدوني بالاخره پس فردا انتخابات شروع ميشه.»
- آخر، انتخابات به تو چه؟
او گفت:«اشرف جون، اوقاتت تلخ نشه. بالاخره ما يک وظيفة اجتماعي هم داريم.»
دخترک با اوقات تلخي جواب داد:«من وظيفة اجتماعي سرم نميشه، اما اينو ميدونم که تو بالاخره سرت را روي اين کارها ميذاري. اگر آقاجونم بفهمه، والله که عروسي ما را بهم ميزنه.»
محمد رخصت به آرامي جواب داد:«لازم نيست به آقاجونت حرفي بزني، چند روز بيشتر طول نميکشه.»
پرسيد:«چند روز طول ميکشه؟»
جواب داد:«شايد هفت هشت روز.» اشرف خانم پرسيد:«اصلاً ترا نميبينم؟»
بعد سالن سينما تاريک شد و ديگر محمد رخصت جواب نداد.
اين اولين دليلي بود که من به دست آوردم، حاکي از اينکه محمد رخصت يک نوع فعاليت سياسي دارد. ولي در عين حال ظن من که محمد رخصت مامور ادارة سياسي است، تقويت شد. همة ما مجبور بوديم در ايام اخذ آرا بيشتر کار کنيم و حتماً ماموريت مخصوصي داشت.
فرداي آنروز، يک روز قبل از انتخابات، محمد رخصت ظهر از مدرسه بيرون نيامد، تا ساعت چهار در اتاق معلمين بود. من از فراش مدرسه سعي ميکردم حرف دربياورم. گفت:«آقاي رخصت توي اتاق معلمين تنهاست و دارد چيز مينويسد. شايد دارد ديکته و انشاي شاگردان را تصحيح ميکند.
ساعت چهار از مدرسه بيرون آمد و يکراست به کافة «اوروپ» رفت و برخلاف هميشه که چايي و يا شيرقهوه ميخورد، دستور داد که برايش دوتا تحخممرغ نيمرو و يک نان سفيد و يک چايي بياورند. معلوم بود که ظهر ناهار نخورده. يک کتاب فردوسي تازه چاپ در دست داشت. جلد دومش همان روزها از چاپ درآمده بود. چون کافه خلوت بود من در گوشة ديگر نشسته مراقب او بودم.
نيم ساعت بعد يک نفر که از وضع لباسش معلوم بود، اهل اداره نيست و کاسبکار به نظر ميرسيد به کافه آمد و چند دقيقهاي پهلوي رخصت نشست. اين آدم را تا آنروز در کافه نديده بودم. بعد از مدتي تکه کاغذي به رخصت داد، او هم آن را لاي فردوسي گذاشت. من فوري از جاي خود بلند شدم و نزديک بود که ناشيگري کنم و بروم و کتاب را بردارم. ناگهان فکر ديگري به خاطرم آمد. بدو به کتابخانهاي در خيابان فردوسي رفتم و يک جلد شاهنامه از آنجا خريدم و به کافة «اوروپ» برگشتم. وقتي دو نفر شطرنج بازي ميکردند، مرسوم بود که ديگران هم دور ميز آنها جمع ميشدند. من يکراست به سوي ميز آنها شتافتم و فردوسي محمد رخصت را که روي صندلي بود برداشتم و فردوسي خود را روي ميز گذاشتم و روي صندلي خالي نشستم و گفتم:«اجازه ميفرماييد!» محمد رخصت فردوسي را گذاشت زير دستش و به بازي ادامه داد. من درست در قيافة مرد کاسبکار دقت کردم و آن را به خاطر سپردم و هنوز بازي تمام نشده بود به ادارة سياسي رفتم. کاغذ را درآورده خواندم. روي آن دوازده اسم نوشته شده بود. از همين دولهها و سلطنهها که آنوقتها ميخواستند وکيل بشوند، اين دوره هم بالاخره وکيل شدند. نفر يازدهم «اوساعلي قاليباف» بود و آن را بامداد سرخ نوشته بودند. مستقيماً پيش رئيس ادارة سياسي رفتم و به او گزارش دادم. وقتي تکه کاغذ را به او نشان دادم، خنديد. کشو ميزش را باز کرد و از لاي پرونده تکه کاغذي درآورد و گفت:«بله. صحيح است. منتها در اين صورت «اوساعلي» را نفر دهم نوشتهاند، اشخاص همانها هستند بسيار خوب. از شما ممنونم. فردا صبح اول وقت تشريف بياوريد اينجا؛ من شما را به رياست ادارة آگاهي قزوين پيشنهاد کردم.»
موقعي که ميخواستم از در خارج شوم، به من گفت:«قيافة آن کاسبکار با خوب به خاطر داريد؟» گفتم:«بله.» گفت:«بسيار خوب!»
من از اتاق خارج شدم و حتم داشتم که خود محمد رخصت نمونهاي از آرا تشکيلات کارگري را به ادارة سياسي داده است، البته نه مستقيماً، بلکه به وسايلي که در اختيار داشت.
مامور سابق ادارة سياسي گفت:«بله، آقا، خودشان به خودشان خيانت ميکردند.»
پرسيدم:«نفهميديد که چه کارشان کردند.»
- نه، دو سه روز ديگر من به قزوين منتقل شدم و تقريباً ده روز بعد ناگهان مرا به مرکز خواستند و همان کاسبکار را به اتاق رئيس سياسي آوردند. رئيس از من پرسيد:«او را ميشناسي؟» گفتم:«بله.» خندهاش گرفت و گفت:«اسمش چيست؟» گفتم:«نميدانم.» رئيس ادارة سياس گفت:«عجب! اين آقا ميخواست وکيل مجلس بشود. آقاي اوساعلي قاليباف در انتخابات قريب پانصد راي داشته و تقريباً 300 راي را با خط قرمز رفيقها برايش نوشتهاند. حالا براي آنکه با هم بيشتر آشنا بشويد، خودتان او را به آسايشگاه ببريد.» و يک يادداشت بينمره به من داد و او را تحويل زندان کردم و رسيد دريافت داشتم.
از مامور ادارة کار آگاهي پرسيدم:«فهميديد که با محمد رخصت چه کردند.» گفت:«نميدانم، در هر صورت گرفتار نشد.»
*
کارمند سابق ادارة سياسي از اينگونه حوادث که در زندگاني اداري براي خود او پيش آمده بود، زياد داشت و مسلماً اين حادثه را اگر چند روز پيش با اشرف حاجب روبرو نميشدم، فراموش کرده بود. هنگام افتتاح کنگره از نمايندگان مطبوعات دعوت کرده بودند و من نيز آنجا بودم و موقعي که اشرف حاجب به نمايندگي کارگران زن پشت تريبون آمد که به کنگره درود بفرستد، مدتي براي او دست زدند. اين زن با موهاي جوگندمي و هيکل نحيف و مشتهاي کوچکش هنوز هم با طراوت و زيبا مينمود. به هروسيلهاي بود با او آشنا شدم و اولين سوالي که از او کردم اين بود:«شما معلم بوديد، چهطور حالا کارگر شدهايد!»
دستپاچه از من پرسيد:«از کجا ميدانيد که من معلم بودهام.»
- من شما را موقعي که نامزد محمد رخصت بوديد ميشناسم.
سرش را پايين آورد. ابروانش را درهم کشيد، چشم راستش را بست و گفت:«تعجب ميکنم، من شما را هيچ به خاطر ندارم.»
- اشرف خانم، اين مهم نيست. من ميخواهم بدانم که خود آقاي محمد رخصت کجاست.
قدري مکث کرد و گفت:«تا کجاي زندگي او را خبر داريد؟»
- من تا آنجا خبر دارم که عضو کميتة پنج نفري انتخابات بود و کانديد آنها اوساعلي قاليباف که اسم حقيقيش را نميدانم گرفتار شد و به زندان افتاد.
- چهطور اسم حقيقي اوساعلي را نميدانيد؟ حتما شما يکي از آن پنج نفر بودهايد. الان چهکاره هستيد؟ در تشکيلات ما کار ميکنيد؟
- نه، من هيچوقت در جريانات سياسي نبودهام و اگر اتفاقاً امروز مرا جزو روزنامهنويسان ميبينيد، فقط کنجاوي مرا به اينجا کشانده، از اين بابت خاطرتان جمع باشد.
- برعکس، اگر ميدانستم که شما در تشکيلات ما هستيد، آنوقت راحتتر بودم.
- چرا؟
- قبلاً به من بگوييد که شما از کجا خبر داريد که يک کميتة پنج نفري انتخابات تشکيل شده و آنها اوسارجب رمضان... اوساعلي قاليباف را کانديد...
- پس معلوم ميشود اسم حقيقي اوساعلي قاليباف اوسارجب رمضان بوده، بله؟
- شما داريد منو استنطاق ميکنيد؟
صورت رنگ پريدهاش گل انداخت. معلوم بود که دارد به هيجان ميآيد، ديدم که بيش از اين نميشود او را در تاريکي نگاه داشت.
- خانم اشرف خانم، مضطرب نباشيد. من از اين وقايع به طور خيلي اتفاقي خبردار شدهام، پنج نفر در اين کميته انتخابات از طرف تشکيلات کارگري آنروز انتخاب شده و اينها توانسته بودند قريب 500 راي به اسم اوساعلي قاليباف که نام حقيقيش اوسارجب رمضان بوده در صندوق انتخابات بريزند و ادارة سياسي از اين حادثه کاملاً اطلاع داشته، به طوري که هنوز قرائت آرا تمام نشده، اوسارجب را توقيف کردند. مسلم است که اين خبر را يکي از پنج نفر به ادارة سياسي داده بوده است و يقين است که اوسارجب نبوده، به دليل اينکه اين کار در وهلة اول به ضرر او بوده و در عمل هم ميبينيم که به قيمت جان او تمام شده، پس يکي از آن چهارنفر ديگر که من اسم يکي از آنها را ميدانم و آن محمد رخصت است، بايد خيانت کرده باشد. من ميخواهم بدانم که کدام يکي از اين کارگران و يا روشنفکران همراه آنها روزي به خودشان خيانت کردهاند. من براي اينکه شما مطمئن باشيد، صريحاً ميگويم که تمام اين اطلاعات را از يکي از کارمندان سابق ادارة سياسي به دست آوردهام و او معتقد بود که خائن، ببخشيد، محمد رخصت، نامزد شما بوده؛ واقعاً اينطور است؟
- اگر شما در تشکيلات و نهضت کارگري بوده و يا لااقل در سياست فعاليت داشتيد، کار من آسانتر بود، مقصود من در زندگي اين است که اين سه نفر را پيدا کنم و خائن را از خادم بشناسم. بدبختانه من هم بيش از شما نميدانم. فقط يک نکته که شما از آن بيخبريد و آن اينکه خائن محمد رخصت نبوده و من حالا جواب سوال اول شما را که من معلم بودهام و چرا حالا کارگر شدهام ميدهم. به همين دليل که ميخواستم اين سه نفر را بشناسم و خائن را بين آنها پيدا کنم، کارگر شدم. وقتي پدرم مرد، ديگر با ماهي بيست تومان امر من و مادرم نميگذشت. آنروزها در رشت براي کارخانة ابريشمکشي عقب سر کارگر ميگشتند و حقوقي که ميدادند از ماهي بيست تومان بيشتر بود. من هم از معلمي در تهران دست برداشتم با مادرم به شمال رفتم و کارگر شدم.
کمي ساکت شد، مثل اينکه بغض گلويش را گرفته بود. در حياط اتحاديه روي نيمکت نشستيم و من گفتم:«به نظرم شما احتياج داريد که تمام حوادث را يک بار ديگر از نظرتان بگذرانيد. بگوييد!»
- يکي دوروز قبل از انتخابات محمد به من گفت که تا چند روز ديگر مرا نخواهد ديد. البته آنروزها به من نميگفت که چه کاري دارد. فقط ميگفت که آدم بايد فرد اجتماع باشد و حرفهايي نظير آنچه آدم به هر تازه کاري ميگويد، منافع فردي بايد در حدود منافع اجتماعي باشد. افراد اجتماع را اداره نميکنند. کار اين مملکت با اين حرفها اصلاح نميشود، دارند مملکت را ميچاپند و از اين حرفها... اينها در پنهان چه مي کردند، به من هيچوقت نگفت. فقط من حدس ميزدم که ميخواهد در انتخابات شرکت کند. مخصوصاً که پدرم از اين فعاليت سياسي او بو برده بود، و اصرار داشت که من او را از اين راه بازدارم. برخلاف آنچه گفته بود، روز بعد، که روز اول انتخابات بود، آمد به خانة ما. اول شب بود، ديدم خيلي گرفته است. به زور حرف ميزد، اگر بهش کارد ميزدي خون ازش بيرون نميآمد. اينطور خودش را در اختيار داشت، شب از خانة ما بيرون نرفت، ما عقد کرده بوديم، باوجود اين پدرم ميل نداشت، که قبل از عروسي شب با هم باشيم. خيلي او را نوزش کردم. با تمام قدرتي که در اختيار داشتم سعي کردم او را در تحت تسلط خود درآورم. خودش را به کلي باخته بود. آخر شب مثل برفي که روي بخاري بگذارند آب شد و زد به گريه و گفت من از همه چيز خود گذشتم، اين همه آرزو داشتم، چه آيندة درخشاني براي خود تصور ميکردم. سرش را در زانوي من پنهان ميکرد، دستش را ميگزيد که چيزي نگويد. بعد بلند ميشد و مدتي راه ميرفت، آنشب من نتوانستم بفهمم که چه اتفاق افتاده، فقط اين را فهميدم که بعدازظهر همان روز در مدرسه مانده و قريب هزار راي به نام دوازده کانديد که يکي از آنها اوسارجب رمضان بوده نوشته و غروب مامورين ادارة آةگاهي به مدرسه رفته و آرا را که ميبايستي صبح روز بعد توسط يکي ديگر از اعضاي کميته تقسيم شود بردهاند. محمد راه ميرفت، با خود حرف ميزد و از خود ميپرسيد: چهطور ميتوانم به آنها ثابت کنم که من بياحتياطي نکردهام، چه برسد به خيانت؟ يکي از ما چهارنفر خيانت کرده، ادارة آگاهي از تمام کار ما باخبر است. معلوم ميشود که مدتها مرا تعقيب ميکردهاند... آنوقت سعي ميکرد با کتاب خواندن خود را آرام کند. اما من باز هم نتوانستم به عمق مطلب پي ببرم، اهميت آن را نميفهميدم. من بچه بودم، نميفهميدم که سر نگاهداشتن چهقدر اهميت دارد. نميفهميدم که چرا تا اين حد در عذاب است. به محض اينکه ميآمد خوابش ببرد ميجست و ميگفت: فردا صبح زود ميروم به ادارة شهرباني و هرچهارنفر را لو ميدهم من او را به اين کار تشويق ميکردم و ميگفتم حالا که ديگران به تو و به منظور تو خيانت کردهاند، بهتر است که خود را از خطر نجات دهي و سه نفر ديگر را هم لو بدهي تا اقلاً خائن حقيقي هم گرفتار شود. در اين صورت البته شهرباني به تو کاري نخواهد داشت و ترا آزاد خواهد گذاشت. چند دقيقهاي راحت ميشد ولي بعد تاب نميآورد و به من ميگفت: که نه، اينکار غير ممکن است و من حس کردم که بازهم اسراري هست که هنوز به من نگفته است. روز بعد تب کرد و به مدرسه نرفت، مثل کوره ميسوخت. اول شب کسي کاغذي آورد و به او داد، وقتي نامه را خواند آرام شد و از خانة من رفت. چند روزي پيش من نيامد ولي من هرروز به مدرسه تلفون ميکردم و احوالش را ميپرسيدم. به محض اينکه قرائت آرا شروع شد و در يکي دو روزنامه اسم اوساعلي قاليباف درآمد، همان شب اوسارجب رمضان را توقيف کردند و بيچاره در زندان مرد.
کارگران در حياط اتحاديه ميآمدند و ميرفتند. مدتي اشرف خانم ساکت نشسته بود و حرف نميزد.
پرسيدم:«بعد».
- بعد ملاحظه ميکنيد، اوسارجب را ماموري که در تعقيب محمد بود نميشناخت و هيچکس جز آن چهارنفر ديگر نميدانست که اوساعلي همان اوسارجب است. صبح روز بعد به مدرسه تلفون کردم و احوالش را پرسيدم، گفت: اول شب بيا به خانه؛ من هم رفتم. رنگش پريده بود، ولي آرام بود. حس کردم که آرامش ظاهري است، کاغذي در دست داشت. هنوز وارد نشده، مرا بوسيد... اوه. شما نميتوانيد تصور کنيد که من از اين بوسه چه وحشتي چشيدم... بعد گفت: اين کاغذ را ميبري دم کافة «اوروپ». آنجا طرف دست راست در سبزرنگي است. در را باز ميکني و از پلهها بالا ميروي. راهپله منتهي ميشود به دري که رنگش سبز است. آنجا سه مرتبه در ميزني و يک نفر در را باز ميکند. ميگويي اين کاغذ را محمد داد و برميگردي. منتظر نشدم. فوري از خانة او بيرون آمدم. خانه را پيدا کردم، از پلهها بالا رفتم، در زدم، کسي در را باز نکرد. در راه طاقت نياوردم، تصميم داشتم بروم به شهرباني و تمام آنچه ميدانستم بگويم، شايد بدين وسيله او را نجات بدهم. من تصميم داشتم به هر قيمتي هست او را نجات بدهم. من چيزي سرم نميشد، روبه شهرباني حرکت کردم. اما ناگهان متوجه شدم که کاغذ هنوز در دست من است، کاغذ را باز کردم و خواندم، به شهرباني نرفتم و به عجله به خانة محمد برگشتم و ديدم که دير آمدهام.
- در کاغذ چه نوشته بود؟
- آن نامه را من هرگز از داست ندادهام. چندين نسخه از روي آن برداشتهام و يک نسخه را هميشه همراه دارم. بالاخره بايد اين نامه را به صاحبانش برسانم، يکي از اين سه نفر خيانت کرده و بايد هنوز در تشکيلات کارگران باشد. بايد او را پيدا کنم. تا او در تشکيلات هست من زندهام، وقتي من مردم ديگران اين کار را خواهند کرد. اما براي چه تمام اين مطالب را به شما ميگويم؟ آره، براي اينکه شما مطمئن شويد که محمد رخصت خائن نبوده، خائن ديگري است.
دستش را برد بالا به طرف گردنش و دو مرتبه از زير پيرانه آورد پايين و از کيف چرمي کوچکي تکه کاغذي بيرون آورد و به من داد.
نامه را خواندم.
«رفقا، يکي از ما چهار نفر خيانت کرده. من نيستم. در آخرين جلسهاي که تشکيل داديم، اگرچه هنوز مذاکرات به پايان نرسيده، ولي بر شما اينطور واضح شده است که من خيانت کردهام. دلايلي آورديد. از جمله اينکه علاقة من به اشرف ممکن است باعث گمراهي من شده باشد. اما شما صريحاً به من نگفتيد که من خيانت کردهام، ولي مي خواستيد به من بفهمانيد که در اثر اين علاقة فراوان شايد مطالبي از من بروز کرده و او به کس ديگري گفته و در نتيجه به گوش مامورين آگاهي رسيده است. واسطة شما با تشکيلات کارگري من هستم. دستورات شورا را من به شما رساندهام. اگر اين نکته نبود و من اطلاعي نداشتم، خود را در اختيار شهرباني ميگذاشتم، تا آن خائن هم گرفتار شود. من دو رفيق باشرف خود را فدا ميکردم، براي نابود ساختن آن دشمن خائني که در ميان ماست. اما من از خود اطمينان ندارم که بتوانم در مقابل زجر و شکنجه تاب بياورم وچيزي نگويم، براي اينکه حقانيت و وفاداري خود را به شما ثابت کنم، از جان خود ميگذرم. همينکه اين نامه به شما برسد، من ديگر زنده نخواهم بود، تا به شما ثابت شود که يکي از شما سه نفر خيانت کرده خائن را پيدا کنيد!»
نامه را تا کردم به اشرف دادم.
صداي زنگوله که علامت تشکيل جلسه بود به گوش رسيد، کارگر جواني فرياد زد:«اشرف خانم، بياتو...»
از جايش بلند شد، ولي ديگر کوچکترين تاثري در قيافة او ديده نميشد. از من خداحافظي کرد و گفت:«خائن را پيدا ميکنيم!»
تهران
آذرماه 1327
از کتاب گيله مرد
این مطالب برگ سبزی ،سبزی که تو میدانی ، برای همه ی فرزندان من . کاش بدانید که بهترین زمانم را فدایتان کردم تا سبز و پر ریشه گردید و آن زمانی که دیگر نیستم این جاودانگی را تکرار کنید در هر بهاری از زندگیتان تا نگویم هرگز :چه کسی باور کرد /جنگل جان مرا / آتش عشق شما پرپر کرد.