ساده رنگ ( سهراب سپهری )

آسمان ، آبی تر ،
آب ، آبی تر ،
من در ایوانم ، رعنا سر حوض .
رخت می شوید رعنا .
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است .
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .
زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند .
من * ودا * می خوانم ، گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .
آفتابی یکدست .
سارها آمده اند .
تازه لادن ها پیدا شده اند .
من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :
خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود .
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم .
مادرم می خندد .
رعنا هم .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:31 توسط قنبری
|
این مطالب برگ سبزی ،سبزی که تو میدانی ، برای همه ی فرزندان من . کاش بدانید که بهترین زمانم را فدایتان کردم تا سبز و پر ریشه گردید و آن زمانی که دیگر نیستم این جاودانگی را تکرار کنید در هر بهاری از زندگیتان تا نگویم هرگز :چه کسی باور کرد /جنگل جان مرا / آتش عشق شما پرپر کرد.