شعر یک دوست
می توان تنها شد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت
و دل عاشق آدمها را زیر پا له کرد
می توان چشمی را
به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صد بار علت غصه دل را فهمید
می توان...
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنها می توان تنها رفت...
با جهانی همه اندوه و غم بد بختی...
یادگاری؟!همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه؟!خوب شد رفت!عجب آدم بد خلقی بود
ولی ای کودک زیبای دلم،آن ور سکه تماشا دارد.
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت
و دل عاشق آدمها را زیر پا له کرد
می توان چشمی را
به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صد بار علت غصه دل را فهمید
می توان...
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنها می توان تنها رفت...
با جهانی همه اندوه و غم بد بختی...
یادگاری؟!همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه؟!خوب شد رفت!عجب آدم بد خلقی بود
ولی ای کودک زیبای دلم،آن ور سکه تماشا دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 1:9 توسط قنبری
|
این مطالب برگ سبزی ،سبزی که تو میدانی ، برای همه ی فرزندان من . کاش بدانید که بهترین زمانم را فدایتان کردم تا سبز و پر ریشه گردید و آن زمانی که دیگر نیستم این جاودانگی را تکرار کنید در هر بهاری از زندگیتان تا نگویم هرگز :چه کسی باور کرد /جنگل جان مرا / آتش عشق شما پرپر کرد.